خرید بک لینک
زمستان سردی بود وبرف همه جارا پوشانده بود .مردم روستا از صبح زود واولین آواز خروس از خواب بلند می شدند وتا پاسی از شب در حال کار و تهیه غذای دام بودند. بیوگ آقا زودتر از همه اهل روستا بلند می شد وبه گوسفندانش رسیدگی می کرد.در یکی ازشبهای سرد زمستان ،بوی بسیار مطبوع پلوی صدری با شیر گوسفندی(سودلی پلو) مشام ،تیز بیوگ آقارا به سوی خود جذب کرد.آن روز او خیلی کارکرده بود و سخت گرسنه شده بود مسیر بو مطبوع را جستجوکرد، آری او محل پخته شدن پلو را در خانه یکی از همسایگان و آشنایان یافته بود.با خود فکر کرد چه بهتر به خانه فامیل سری می زنم واحوالی می پرسم واگر برای شام تعارف کردند، می مانم و لقمه ای چند از آن غذای مطبوع بر می دارم. بعد از تمام کردن کارهایش دستهایش را شست واز راه پشت بام به طرف خانه آشنا حرکت کرد،صدای پارس سگ صاحب خانه را متوجه کرد که مهمانی ناخوانده در راه است.به طرف حیاط آمد تا از ماوقع آگاهی یابد وسگ را ساکت کند، تا چشمش به بیوگ آقا افتاد اورا شناخت وبه منزل تعارف نمود.بیوگ آقا به خانه وارد شد و سر کرسی نشست .همه اهل خانه سر کرسی جمع بودند بوی بسیار مطبوع سودلی پلو همه جا را پر کرده بوداز زیر کرسی بوی سرمست کننده آن به مشام می رسید، درست حدس زدید پلو داخل تنور و زیر کرسی بود.باب سخن باز شد واز هرجا وهر مکان سخن گفتندولی از صرف شام وخوردن پلوخبری نشد،بیچاره بچه

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 21:15

صفحه بندی